تبليغاتX
به یاد همان بوی خسته
به یاد همان بوی خسته
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 توسط محمد |

توو دل بارون

زیارت نامه می خونه دل مجنون

به لب اذن دخوله

تا تووی ایوون طلای تو...

از دلم یه پل تا دیار تو می زنم همیشه

جان مادرت هیچ کجا برام کربلا نمیشه...

فصل بارونه

دوباره سینه ها میشه عزا خونه

دوباره لحظه های گریاهامونه

عزامونه

دل پریشونه

به غیر کربلا جایی نمی مونه

کفن هامون لباسای سیامونه

دلا خونه

آرزومونه روضمون توو صحن تو پا بگیره

خوش به حال اون که محرمی کربلا بمیره...

......

بعدانوشت:محرم هم رسيد و به همين زودي سه روز ازش گذشت. شما رو نميدونم .ولي من با اين ماه دنيا دنيا خاطره دارم

بعدا نوشت 2: يه چيزي بگم؟ امسال محرم رو دارم ميسوزونم .نميدونم چرا ولي چشمه چشمام خشك شده .اميدوارم چشاتون تو اين محرم بارونيو ابري باشه. وقت باريدن بارون من رو كه تو كوير دنيازدگي گير افتادم رو هم از ياد نبريد

 مطالب قبل در ادامه مطلب ....



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط محمد |
 هميشه از خوندن شعر هاي استاد عبدالجبار كاكائي لذت مي برم.يه مدتيه تو خودم غرق شدم.

اين شعرش بد به دلم نشست بخونيدش....

نقش ِكاشيـــــــــــــــــــــــــاي نقــــــــــــــــــــــــــاشي شدي

سنگ ِمسجداي بـــــــــــــي نام ونشــــــــــون

عطر ِسجــــاده ي نخ نمـــــــــــــــاي من

شمع ِسقا خـونه هاي اين واون

 

پاي منبراي كهنه گم شدي

     توي كشكول ِكتاباي عتيق

                 حل شدي درست مث يه حبه قند

                               ته استكانِ ِحرفاي عميق

 

  پاتوق ِنديمـــــــــــــــــه هاي بي گناه

نخ ِتسبيح ستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاره ها شدي

مهـــــــــــــــــــــــــــــرتُ گرفتي و روز ازل

از من ِبي سر وپـــــــــــــــــا جدا شدي

 

                           تو كجايي كه فرشته ها مي گن

               من اگه توبه كنم ميـــــــــــاي پيشم!

پر كن آغوشمُ از عطر ِتنت

        من از اين فاصله عــــــــــــــــــــــــــــاشق نمي شم

بعدا نوشت1: غروب امروز رفته بودم سر خاك مجيد.براش سنگ قبر گذاشتن

روي سنگ يه بيت شعر نوشته بود...

براي آرزوهــايم كه مي ميـــرند..

سكوتي ميكنم سنگين تر از فريـــــــاد

بعدا نوشت 2 :مجيد بهترين دوستم بود كه تو يه تصادف 8 ماه پيش از دستتم رفت .لازمه بدونيد تو اون تصادف من راننده بودم و مجيد درست كنار من جون داد.اين 2 روز هم كه نبودم رفته بودم دادگاه .به جرم قتل غير عمد مجيد قاضي برام 6 ماه بريده . دعام كنيد بچه ها

نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 توسط میلاد |

شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد.
دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.
صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان  نزد شاه بردند شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي!
محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد...

شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه ؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ...
علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند. 

شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .

بعدا" نوشت:اینه دیگه ..منم از این شب عزیز به بعد تصمیم گرفتم با نفسم مبارزه کنم 

خدا رو چه دیدی شاید حداقل یه خیابون تو همین پایین شهرم شده به ناممون زدن...

..میر میلاد یا ملا میلاد..

راستی عید سعید قربان هم بر همه قربانیان مبارک...البته به خانواده قربانیان تسلیت میگیم

چون علت سقوط نامعلومه و احتما" کار خلبان خدابیامورز بوده ولی در کل مزاح کردم ولش کن..

عید همتون مبارک....همتون به صف شید میخوایم روبوسی کنیم یه دونه ام صفی ایه ها

البته آقایون فقط ...آجی های محترمم عقب وایسن براشون با فوت سند میکنیم..

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط محمد |
يه مدتيه كم ميام نت. نميدونم چرا اينطوري شدم ولي شدم ديگه...

حكايت محبت ها و مهربونيا و دلجويي هاي شما هم  مثل قطره هاي بارون ميمونه.قطره بارون وقتي تو مزرعه بباره باعث نرمي و لطافت ميشه سر سبزي و نشاط مياره با خودش ولي همين قطره ها وقتي رو سيمان بريزه باعث ميشه سخت تر بشه غير قابل نفوذ تر.اگه داداش محمد ساكته .اگه حرفي نميزنه

به خاطر اينه كه ...

سكوتم از رضايت نيست

        دلم اهل شكايت نيست
                      هزار شاكي خودش داره
                                       خودش گيره , گرفتاره

               همون بهتر كه ساكت باشه اين دل
          جدا از اين ضوابط باشه اين دل
     از اين بدتر نشه رسوايي ما
كه تنهاتر نشه تنهـــــــــايي ما

            كسي جرمي نكرده گــــــــــر به ما اين روزهــــــــــــــا عشقــــــي نمي ورزه

       بهـــــــــايي داشت اين دل پيش تـــــــــــرها كه در اين روزها نمـــــي ارزه !

كه كار مـــــــا گذشته از شكـــــــــــــــــــــــايت
هنـــــــــــــــــوزم پايبنديــــــــــم در رفـــــــاقت

مي ريزه تو خودش دل غصه هـــــــــــــــاشو

آخه هيچكس نمـــــــــــــــــي خواد قصه هاشو

پ/ن: از همه ي دوستاي خوبم ( ساراي.دريادل. ديوونه.ترانه .ساناز.دلسپرده و...) كه تو اين مدت جوياي حالم بودن ممنونم.


 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط میلاد |
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.

بعدا" نوشت:سلام خوبا...عرضم به حضور محترم اون دسته از دوستان که از محمد جان میپرسند..

..داداش محمد ماحالشون خوبه الحمدالله..با هم در تماس هستیم ولی یه کمی سرشون شلوغه

 بره همینه که زیاد نمیتونه بهتون سر بزنه ولی دورا دور جویای احوال بچه ها هست و.ایشاالله در اولین فرصت خدمت میرسن..

دوستون دارم مهربونا...

یا حق!!

 

درباره وبلاگ

سلام خوبی .برای نوشتن روی دیوار های این زیر پله خودکارت رو تو دستت بگیر و شروع کن.
چی!؟؟ جوهر خودکارت تموم شده ؟؟!! خوب بدون اینکه به برگه بغل دستیت نگاه کنی ازش یه خودکار بگیر! یا نه ولش کن اصلا خودکار میخوا چیکار ؟؟!! می تونی با نوک کلید ،نوک ناخون ، موچین ، سنجاق سر ،ناخون گیر ، ریمل ، میخ یا هر چی دمه دستته استفاده کنی
مهم اینه که بنویسی
مهم اینه که نشون بدی بودنت رو !!
پس بنویس ...

پروفايل من !

آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
Blog Skin